برگ سبز
برگ سبزی است تحفه درویش چه کند بینوا؟ ندارد بیش
به
مـــــن که سوختم از داغ مهربانی خویش زفـیض
ابر چه حاصل گیاه ســـــــوختــــه را؟ رهی معیری این نشان ز کاروان به جا مانده یک جهان شرار تنها مانده در میان صحرا به سوز خود سازد من هم ای یاران تنها ماندم آتشی بودم بر جا ماندم در ره مانده حیران این غم خود به کجا ببرم با این جان لرزان با این پای لغزان می سوزم گرچه با بی پروایی تازه حالا میفهمم صادق چی میخواسته بگه. البته موضوع هیچ ربطی به عشق و عاشقی نداره. آخه هروقت ی جوون ناراحته همه بهش میگن نکنه عاشق شدی. به خدا این خبرا نیست. مشکل بزرگ تر از اینه من همیشه به هر کی دل سپردم فقط تو نیستی که شبونه رفتی انگار که سر نوشت من همینه
بهــــــــار تازه به برگ خزان چه خــواهد کرد؟
فـــــراق و وصل تو نامهربان چه خواهـد کرد؟
شراب با من افسرده جان چه خــواهد کرد؟
با این گرمی جان
ره به کجا ز بلا ببرم
می لرزم بر خود از این تنهایی
من هم ای یاران تنها ماندم
آتشی بودم بر جا ماندم
امشب يك گريه امانم بده
فرصت حرفي به زبانم بده
مژده اي از من به كسانم بده
چون سحر آيد به خدا مي روم
من دگر از شهر شما مي روم
آمده بودم كه به دل سادگي
زنده شوم با غم دلدادگي
پر كشم اكنون سوي آزادگي
هدهدمو سوي صبا مي روم
من دگر از شهر شما مي روم
اي نفس خسته مرا صدا كن صدا كن صدا كن
زين قفس بسته مرا رها كن رها كن رها كن
غمزده اي خدا اين همه تنها چرا
بين ز كجا تا به كجا مي روم
من دگر از شهر شما مي روم
ازش فقط یه خاطره برام موند
این همه تنها شدن و شکستن
منو دیگه از هر چی عشقه ترسوند
فقط تو نیستی که دروغ می گفتی
نمی دونم شاید یه روز که دور نیست
تو هم به حال و روز من بیوفتی
من از تو هیچ گلایه ای ندارم
حتما خودم مقصرم عزیزم
یه عمریه همیشه بی قرارم
| Design By : Mihantheme |
