
آناتول فرانس گفت:
” كاملترين انقلاب، انقلابى است كه در آن آخرين پادشاه با روده هاى آخرين كشيش به دار آويخته شود“.
نظر شما چیه؟
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت...

آناتول فرانس گفت:
” كاملترين انقلاب، انقلابى است كه در آن آخرين پادشاه با روده هاى آخرين كشيش به دار آويخته شود“.
نظر شما چیه؟
خونه پدری یا خونه مادر بزرگه
پاییز هم مثل بقیه فصلها یاد آور خاطرات تلخ شیرین کودکی و جوانی برای هر انسانیه
خاطرات مدرسه و دانشگاه ,کلاس و درس و امتحان و...
تو خونه ما وقتی پاییز میاد خاطرات زیادی از جلوی چشم من رد میشه
حتی چیزهایی که ربطی به پاییز نداره

مثل دوچرخه بازیهایی که تو حیاط خونمون میکردیم که بعضی اوقات اونقدر دور حیاط دور میزدیم که اگه راه راست میرفتیم شاید 20 کیلومتر از شهر دور میشدیم
خاک بازیهایی که تو باغچش میکردم و برخلاف انتظار (شاید بعضی مامانا) مادرم هیچ وقت نگفت چرا خاک بازی میکنی
آب بازی و آب تنیهایی که تو حوض وسط حیاط میکردیم . چه سرصدایی که راه نمینداختیم بعضی روزای تابستون که آب حوض آفتاب خورده بود و گرم بود چهار - پنچ نفره (من و برادرم و خواهر زاده هام) میرفتیم تو حوض تا به اصطلاح خودمون شنا کنیم حالا که یادم میاد خندم میگیره آخه الان دیگه حتی یک نفرمونم تو این حوض جا نمیشه.
غروب های تابستون که مادرم حیاطو آب پاشی میکرد و گلا رو آب میداد بعدشم تو ایوون فرش پهن میکرد , از بعد از اذان یکی یکی همه جمع میشدن تو ایوون و تا آخر شب دور هم بودیم
صبحای بهار که بوی عطر یاسهای صورتی حیاطو پر میکرد
و صدها خاطره قشنگ دیگه.
و در تمامی این خاطرات مهربونیای مادرم یادم میاد که با چه حوصله ای ما رو بزرگ کرد
شاید دلیل اینکه پاییز همه این خاطرات رو به یادم میاره اینه که وقتی پاییز میاد دیگه در حیاطمون بسته میشه و تا بهار سال بعد به ندرت میریم تو حیاط
اما خدا کنه هیچ وقت در خونمون بسته نشه و چراغش روشن بمونه. خونه ای که هزاران خاطره نه تنها واسه من که واسه همه بچه های فامیل داره

اين كتاب که اولین اثر نازی صفوی است نخستين بار
در سال 1378 منتشر شد و تاکنون به بیش از 30 چاپ رسیده است.
این
رمان به تازگی در امریکا با ترجمه مسعود جامع الصنایعی منتشر شده است ، اين ناشر نسخه انگليسي "دالان بهشت" را به قيمت شانزده دلار و 99 سنت در تيراژ پنج هزار نسخه منتشر ساخته است.
اینم عکس روی جلد کتاب

این داستان یک عشق عمیق و پاک را به
تصویر کشیده که در آن مهناز و محمد شخصیت های اصلی داستان هستند که تا زمانی که
عشقو در قلب و روحشون دارند قدرشو نمیدونن اما بعد از گذشت یه سری وقایع در طول داستان مقابل عظمت عشق سر تعظیم فرود می آورند..
این کتاب اشتباهات ناخواسته آدم هارو نشون میده..وقایع زندگیو بیان می کنه.. در کنار ماجرای اصلی
داستان مادربزرگ مهناز هم پیرزنی دوست داشتنیه که پندهایی میگه که ارزشمند و پر
از تجربه ست..
خوندن این کتاب برای دفعه اول خالی از لطف نیست من که زیاد به خوندن رمان علاقه ای نداشتم با خوندن این داستان علاقه ام نسبت کتابهای رمان بیشتر شد...
پیشنهاد میکنم اگه نخوندید حتما کتابشو گیر بیارید و بخونید
البته فایل doc. این رمان رو میتونید از اینجا دانلود کنید

اگر يادمان بود و باران گرفت نگاهي به احساس گلها كنيم
بگذار اين راه راه من باشدو اين جاده جاده ي من
بگذار غرق شوم در دستان سرد نمناك اين ابر
بگذار تا بگريم بر تنهايي دستان بي رمق كوير
بگذارعاشق شوم بر باد سرد پاييزي
بگذار آرام گيرم در آغوش سياه شب
بگذار نصيحت كنم گلبرگ هاي عاشق را
بگذار بگويم از باران از شب از ماه
بگذار ابر عاشق شود ، ببارد ، برسد به معشوق ،زمين
بگذار ابر ببارد بر گيسوان بيد ، بي پروا و عاشق، تر كند لبان سرخ گل ها را بگذار برگ هايي از جنس طلا برقصند در آغوش باد در بزم ابر
بگذار احساس كنم پاكي شبنم را بر گلبرگ
بگذار بخندم بر كودكي دنيا به بزرگي زمين
بگذار نگاهت در نگاهم غرق شود بگذار شايد فردا زنده تر از امروز
بگذار زمين ناز كند ، باد فرياد كشد ، ابر در فراق بسوزد
بخار گرفته است دلم از سرماي اين شب اما
چشمان تو همه چيز را از پس اين پنجره ي بخار گرفته از سپيدي غم مي بيند
بگذار بفهمم اين زجه از آن كيست كه درون را پاره مي كند بگذار بفهمم ، بدانم جغد شوم بر سر شاخه ي خشكيده ي باغ
به كدامين گلبرگ خيره شده
بگذار بدانم ابر چرا عاشق ، برگ چرا بي روح
بگذار بدانم كجايي تا كه هر روز به شوق ديدنت به كنار بركه خيره در زيبايي چشمانت غرق نشوم.....


آنچه مسلم است پادشاه لیبی در سن هشتاد سالگی بسیار علاقه دارد که سوژه مطبوعات و رسانه ها باشد ولی شاید از همه جالب تر کادر حفاظتی و محافظین وی باشد ، کادر حفاظتی وی که بسیار ورزیده و جوان بوده پس از آزمونهای فراوان و گذراندن دوره های سخت انتخاب شده و بیش از چهارصد نفر می باشند که در شیفت های چهل نفره مسئول حفاظت از جان وی را برعهده دارند و در سفر نیویورک هنگامی که پادشاه لیبی برای خرید سوغاتی به یکی از فروشگاههای شهر نیویورک رفته بود این کاروان چهل نفره (البته به همراه تعداد بیشمار پلیسهای محلی) باعث راه بندان و ایجاد ترافیک در شهر نیویورک شد.

