زمستون بود...
هوا بس ناجوانمردانه سرد...
گوشه اتاقم کنار بخاری مینسشتم کتاب میخوندم ، مینوشتم ، آهنگ گوش میکردم... خلاصه با تنهایی خودم حال میکردم.
یک روز واسم ی مهمون کوچولوی ناخوانده اومد.
تو اون هوای سرد پناه میخواست. انگار اونم مثل من تنها بود. هیچ کسی رو نداشت.
نمیخواستم درو به روش باز کنم
میگفت منکه جیک و جیک میکنم برات بذارم برم؟
ازش خوشم اومد...
با اینکه به تنهایی عادت کرده بودم اما درو باز کردم
تو اون هوای سرد زمستون پناهش دادم.
خلوتمو به هم زد اما مهمون نواز خوبی براش بودم
واسش چایی دم کردم ، غذا اوردم ، با هم گپ میزدیم ، درد دل میکردیم ، به حرفای همدیگه گوش میدادیم. همدیگرو نصیحتت میکردیم
شوخی میکردیم میخندیدیم...
دیگه حالا کتاب میخوندم اما نه تنهایی
مینوشتم اما نه تنهایی
آهنگ گوش میکردم اما نه تنهای
دیگه تنها نبودم
هوای اتاقم گرم تر شده بود. فضای اونجا عطرآگین بود...
بالاخره بهار شد...
درختای امید شکوفه دادند. گلهای شادی غنچه کردند. قطرات بارون بهاری گونه هامونو خیس میکرد. باز شاد تر از قبل بودیم
تابستان شد و خوشیها ادامه داشت
پس از آن پاییز شد.
فصل غمناکی بود.
با اینکه خوش بودیم اما انگار بوی تنهایی و غربت میومد.
انگار وقت آن رسیده بود تا این مهمان ناخوانده به خونه خودش برگرده.
اما دلم به رفتنش راضی نمیشد.
باهم میرفتیم بیرون قدم میزدیم. روی برگ های زرد و خشک پاییزی راه میرفتیم و از صدای زیر پاهامون لذت میبردیم.
انگار میخواستیم غم پاییز رو زیر پاهامون له کنیم.
نمیدونستیم که پاییز کار خودشو میکنه.
بالاخره، پاییز دستور رفتن رو صادر کرد.
با وجود اینکه نه من راضی بودم نه مهمون کوچولو اما پاییز گفت باید بری.
میگفت باز داره زمستون میشه باید دوباره به تنهایی تو هوای سرد عادت کنید.
میگفت فرصت باهم بودن تموم شده
اون ، مهمون کوچولو رو از من گرفت.
خیلی بی رحم بود این پاییز....
دوباره زمستون شد...
هوا بس ناجوانمردانه سرد...
دوباره تنهایی...
و باز تنهایی...
هوا بس ناجوانمردانه سرد...
گوشه اتاقم کنار بخاری مینسشتم کتاب میخوندم ، مینوشتم ، آهنگ گوش میکردم... خلاصه با تنهایی خودم حال میکردم.
یک روز واسم ی مهمون کوچولوی ناخوانده اومد.
تو اون هوای سرد پناه میخواست. انگار اونم مثل من تنها بود. هیچ کسی رو نداشت.
نمیخواستم درو به روش باز کنم
میگفت منکه جیک و جیک میکنم برات بذارم برم؟
ازش خوشم اومد...
با اینکه به تنهایی عادت کرده بودم اما درو باز کردم
تو اون هوای سرد زمستون پناهش دادم.
خلوتمو به هم زد اما مهمون نواز خوبی براش بودم
واسش چایی دم کردم ، غذا اوردم ، با هم گپ میزدیم ، درد دل میکردیم ، به حرفای همدیگه گوش میدادیم. همدیگرو نصیحتت میکردیم
شوخی میکردیم میخندیدیم...
دیگه حالا کتاب میخوندم اما نه تنهایی
مینوشتم اما نه تنهایی
آهنگ گوش میکردم اما نه تنهای
دیگه تنها نبودم
هوای اتاقم گرم تر شده بود. فضای اونجا عطرآگین بود...
بالاخره بهار شد...
درختای امید شکوفه دادند. گلهای شادی غنچه کردند. قطرات بارون بهاری گونه هامونو خیس میکرد. باز شاد تر از قبل بودیم
تابستان شد و خوشیها ادامه داشت
پس از آن پاییز شد.
فصل غمناکی بود.
با اینکه خوش بودیم اما انگار بوی تنهایی و غربت میومد.
انگار وقت آن رسیده بود تا این مهمان ناخوانده به خونه خودش برگرده.
اما دلم به رفتنش راضی نمیشد.
باهم میرفتیم بیرون قدم میزدیم. روی برگ های زرد و خشک پاییزی راه میرفتیم و از صدای زیر پاهامون لذت میبردیم.
انگار میخواستیم غم پاییز رو زیر پاهامون له کنیم.
نمیدونستیم که پاییز کار خودشو میکنه.
بالاخره، پاییز دستور رفتن رو صادر کرد.
با وجود اینکه نه من راضی بودم نه مهمون کوچولو اما پاییز گفت باید بری.
میگفت باز داره زمستون میشه باید دوباره به تنهایی تو هوای سرد عادت کنید.
میگفت فرصت باهم بودن تموم شده
اون ، مهمون کوچولو رو از من گرفت.
خیلی بی رحم بود این پاییز....
دوباره زمستون شد...
هوا بس ناجوانمردانه سرد...
دوباره تنهایی...
و باز تنهایی...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط حسام
|




